Dudaktan kalbe bir yolculuk tur Aşk

لامیا دیر به فرودگاه رسید و جمیل رو ندید ... سوزامن دوباره به لامیا زنگ زد ...

- چی شد لامیا ؟

- رفت آبجی ... نتونستم برسم ... جمیل رفت ... هواپیما جلوی چشمم پرواز کرد ... نتونستم برای آخرین بار ببینمش ...

- به سلامتی ... آقای کنان اینجاست ... منتظر توست ...

- منتظر نمونه ... بهش بگو که نمیاد ...

- خوبه ... خوبه ... با ملک نشستند ...

- کنارته ؟

- آره ...

- امروز نه حوصله دیدنش رو و نه بحث کردن باهاش رو دارم ... بگو کارهای دیگه هم داره و نمیتونه بیاد ...

- باشه عزیزم ...

سوزان به کنان گفت که لامیا داره میره سر کار و میخواد بره استودیو برای فیلمبرداری و نمیتونه بیاد ... لامیا به جمیل زنگ زد و براش پیام گذاشت که وقتی رسیدند بهش زنگ بزنه ... لامیا به ماجده زنگ زد و ازش خواست که بگه جمیل کدوم بیمارستان رفته ولی ماجده گفت که نمیدونه کجا هستند ... نیمت از ناظم شنید که جمیل و پاشا رفتند خارج و به لامیا زنگ زد که بدونه چرا به اون چیزی نگفته و لامیا گفت که خودش هم نمیدونست که اونا قصد رفتن دارند ... کنان گفت که میخواد با ملک بره پارک ... وقتی داشتند از خونه بیرون می رفتند ، اوموت هم اومد ...

اوموت : سلام ...

کنان : سلام ...

سوزان : سلام ...

اوموت : ملک ... چه خبر عزیزم ؟

سوزان : دارند میرن پارک ...

اوموت : خانم کوچولو خوب هستید ...

کنان : امروز کارتون زود تموم شده ؟

اوموت : امروز روز بیکاریمونه ... فیلمبرداری نداریم ... استودیو تعطیله ...

کنان : روز بخیر ...

کنان با عصبانیت رفت و سوزان سریع به لامیا زنگ زد و همه چیز رو براش تعریف کرد و لامیا هم گفت که میره پارک پیششون ... نامیک پیش نیمت رفت تا ببیندش ... همین موقع منشی دسته گل بزرگی برای نیمت آورد و نیمت هم جلوی نامیک به اوموت زنگ زد ... جاویدان به کنان زنگ زد و کنان جواب نداد ... جاویدان به عمه ش گفت که خیلی خوشحاله که کنان از دستش عصبانی نشده ... اما عمه ش گفت که اون هم کنان رو کم و بیش شناخته و فکر می کنه کنان منظور خاصی داره ... لامیا رفت پیش کنان و ملک ...

- فیلمبرداریت زود تموم شد ؟

- امروز فیلمبرداری نداشتیم ...

- سوزان خانم اینطور به من گفت ...

- اشتباه فهمیده ...

- بهت زنگ زد ، نه ؟ ... تو هم بدو بدو اومدی ...

- لطفا ... خیلی اعصابم خرده ... حوصله بحث و دعوا ندارم ...

- ببخشید ... راستی ... خدا به هم برسونه ... نه ؟

- کنان ... لطفا ...

- رفته بودی ببینیش ... چی میتونم بهت بگم ؟

- دیگه از این بحث های بی مورد خسته شدم ... بیا دخترم ...

با هم رفتند و دور میزی نشستند ...

- وقتی دروغ سوزان خانم رو فهمیدم ...

- دروغ نبود ... اشتباه بود ...

- هر چی ... فکر کردم نمیخوای منو ببینی ...

- تو اومده بودی منو ببینی ؟

- من ... من اومده بودم ملک رو ببینیم ... ( و حلقه رو دوباره تو جیبش گذاشت ... ) با جاویدان حرف زدم ... بهش گفتم که اون کارهایی که با تو کرد چقدر زشت بودند ... دیگه مزاحمت نمیشه ...

- ممنونم ...

- دیگه میدونه که هر کاری هم که بکنه نمیتونه بینمون قرار بگیره ...

- اما اینها برای جبران کارهایی که شده کافی نیست ...

- من دارم سعی می کنم تمام اتفاقات بدی رو که افتاده رو فراموش کنم ... تو هم فراموش کن ...

- فراموش کردن زمان میخواد کنان ...

- زمان ... ما هنوز به زمان احتیاج داریم ...

جمیل به پیام های گوشیش گوش داد و پیام لامیا رو شنید ... خیلی خوشحال شد ...

- لامیا اومده فرودگاه ... گفته که تا رسیدم بهش زنگ بزنم ...

- زنگ بزن خب ... تا فرودگاه اومده ، تا اینجا هم میاد ... بگو ملک رو هم بیاره ... خیلی خوب میشه ... زنگ بزن ... زنگ بزن ...

- نه .. زنگ نمیزنم ... حتی شنیدن صداش هم آزارم میده ... نمیخوام بیشتر ازین آزار بکشم ... نه ...

حمیل بارها و بارها صدای لامیا رو گوش داد ... لامیا به سوزان نامه جمیل رو نشون داد ... دوباره به جمیل زنگ زد ... اما جمیل جوابش رو نداد ... پاشا رو به جمیل کرد و گفت ...

- چرا اینطور میکنی پسرم ؟ ... خب جواب بده ... اونم الان نگرانته ...

- مگه چی شده که نگران بشه ؟ ... خوابیدم دیگه ...

- ببین ... ما برای چی اینجا اومدیم ؟

- بابا لطفا ... خسته شدم از بس که همیشه حرف های تکراری شنیدم ... نگران بودن هیچ کس رو نمیخوام ...

سوزان به لامیا گفت که دیگه به جمیل زنگ نزنه ...

- ول کن ... اینقدر گیر نده ...

- چرا باهام حرف نمیزنه ؟

- دخترم اون به خاطر فراموش کردن تو رفته ... رفته که رو زخم هاش مرهم بذاره ... با زنگ زدنت دوباره اونها رو زخمی نکن ... دیدی که چی ها نوشته ... چطور عاشقته ... حالا هر بار که یادش کنی امیدوار میشه ... تو با دلسوزی و منت بهش زنگ میزنی ... اما اون که اینو نمیخواد ... اشتباه میفهمه و چیزهای دیکه برداشت می کنه ... امیدوار میشه ... بعد که دوباره ردش کنی ، بدتر میشه ... نکن ... بیچاره ست ... اگر میخواد دور باشه ... بذار باشه ... اگر میخواد فراموش کنه ، بذار فراموش کنه ... باری اون این بهترین کاره ...

عفیفه با دیدن جعبه انگشتر رو به کنان کرد و گفت ...

- انگشتره ؟

- اوهوم ...

- برای لامیا خریدی ؟

- بله ... میخواستم امروز بدم نشد ...

- میخوام بگم چرا ولی نمیپرسم ...
- خوب میکنی ...

- میخوام حرف نزنم ، ولی نمیتونم ... اصلا عاقلانه رفتار نمیکنی ... الان نباید با چنین چیزهایی خودت رو مشغول کنی ...

- چنین چیزهایی که میگی چی هستند ؟ زندگی من ...

- الان چیزهای مهم تری داری ... باید آلبوم آماده کنی ... باید چیزهایی که تو رو ناراحت می کنند و فراموش کنی و با اون خودت رو مشغول کنی ... ازدواج تصمیم مهمیه ... به نطر من نباید اینقدر سریع تصمیم بگیری ...

- سریع ؟ ... سال ها گذشتند عفیفه ... بچه مون به دنیا اومد و بزرگ شد ...

- اما هنوز تصمیم نگرفتید ... از اینجا به اونجا رونده میشید ... چون با هم فرق دارید ... جز ملک پیوند دیگه ای ندارید ... به نظر من داری وقتت رو تلف می کنی ... همه ش داری ضرر می بینی ...

- یک لحظه فکر کردم جاویدانه که داره صحبت می کنه ...

- یک بار فهمیدی که حق با ماست ... بازم می فهمی ... چیزهایی که نمیخواستیم ببینیم رو میبینیم برادر ...

کنان رفت که حلقه رو تو گاوصندوقش بذاره و برای لحظاتی اسلحه پدرش رو تو دست گرفت ...

لامیا تو فکرش با جیمل حرف میزد ...

"

فاصله ها زیاد شدند ... همون قدر که میخواستی دور شدی ... سوزان آبجی حق داره ... من جز رنج نمیتونم چیز دیگه ای بهت بدم ... نمیتونم زخم هات رو مداوا کنم ... وقتی نمیتونم امید بدم ، زندگیت رو عوض کنم ... دور شدن تو این وضعیت بهترین کاره ...

"

جمیل تو اتاقش داشت تلویزیون نگاه می کرد و پاشا رفت بیرون تا به شاییکا زنگ بزنه ...

- الو ...

- شب بخیر ...

- شب بخیر ... چطورید ؟

- خوبیم ... رسیدیم ...

- سفر چطور بود ؟ ... ساکن شدید ؟

- بله ... همه چیز روبراه بود ... مشکلی نیست ...

- خوشحال شدم ... من گفتم مشغولید و زنگ نزدم ... وگرنه همه فکرم با شما بود ...

- میدونستم ...

- جمیل جانم چطوره ؟

- خوبه ... خیلی کلینیک رو پسندید ... همه چیز خوبه ... اما ...

- خیر باشه ... خیلی عمیق بود این اما ...

- از حالا دارم احساس غربت می کنم ... خیلی احساس تنهایی میکنم ...

- عادت می کنید ...

- عادت کردن به اینجا خیلی راحته ... اما به نبودن شما عادت کردن خیلی سخته ... الو ... شاییکا خانم ...

- اینجام ...

- تند تند بهم زنگ بزنید ... لطفا ... منو از صداتون محروم نکنید ...

- البته ... زنگ میزنم ..

- ممنونم ...

جمیل داشت سریال لامیا رو تماشا می کرد ... بعد که تموم شد و پاشا اومد جمیل رو به پاشا کرد و گفت ...

- صورتت داره میخنده ... خوبه ... یکیمون هم شاد باشیم کافیه ... مادر شاییکا چطوره ؟

- ببین روشو ... ببین ... اگر اینقدر میخندی بگو ... من ناراحت نمیشم ...

- میگی خدا از دهنت بشنوه نه ؟

گولای از آدا پیش ناظم برگشت ... مقبوله با جاویدا حرف زد و بهش گفت که برادرش دیگه مثل سابق باهاش زیاد حرف نمیزنه و خیلی با سابق فرق کرده ...

- این روزها حواسش جای دیگه ست ...

- کجا ؟

- بعد اینکه لامیا از جمیل جدا شد ، بالاخره روزی که خیلی وقته منتظرش بود رسید ...

- هنوز هم همدیگه رو میبینند ؟

- امروز حلقه خریده ... میخواد بهش پیشنهاد ازدواج بده ...

لامیا در دفتر خاطراتش اینطور نوشت ...

"

امروز حسی تو وجودم بود که نمیتونم اسمی براش بذارم ... انگار وقت انجام کاریه و من هنوز آماده نیستم ... همیشه خیال می کردم که آماده م ... امروز کنان هم انگار که خیلی عوض شده بود ... انگار که وقتی میخواست حرف بزنه میخواست چیز دیگه ای بگه اما پشیمون میشد ... همه ش نگاهش رو از من می دزدید ... زندگی هر روز یک سورپریز جدید برام آماده می کنه ... اما من یاد گرفتم که دیگه تعجب نکنم و تحت تاثیر قرار نگیرم ...

"

لامیا دوباره به جمیل زنگ زد تا براش پیام بذاره ...

- سلام ... بازم منم ... همینطوری زنگ زدم ... سوزان آبجی میگه که دیگه نباید بهت زنگ بزنم ... میدونم که تو هم نمیخوای ... فقط میخوام که اینو بهت بگم ... بهت اعتماد دارم ... میدونم که خوب میشی ... این فقط تو درون تو وجود داره ... میتونی ... بیشتر از همه من به این ایمان دارم ... الو ...

وکیل به شکری زنگ زد و گفت که دارند میان تا وسایل خونه رو به حراج بگذارند ... روز بعد مقبوله پیش لامیا رفت ... مقبوله به لامیا گفت که قراره کنان برای ضبط آلبوم بره انگلیس و وقتی لامیا گفت که نمیدونسته ، مقبوله گفت که احتمالا به خاطر اینکه پای جاویدان در میونه بهش نگفته ... بعد هم گفت که تمام کارهای کنان رو جاویدان اداره میکرده ... مقبوله شروع به نفرین جمیل کرد که باعث شد لامیا از کوره در بره و بحثشون بالا بگیره ... شاییکا به پاشا گفت که تصمیم داره به زودی پیششون بره ... کنان پیش جاویدان رفت ...

- کنان جان ... خوش اومدی ...

- سلام ... سلام شاییکا خانم ...

- خوش اومدید ...

- بشین ... چه سورپریزی ...

- من باید یکی دو جا زنگ بزنم ... میرم ...

- برو ...

- در واقع من هم زیاد نمیمونم ... اومدم که اینا رو بهت بدم ...

- چی هستند ؟

- ممنونم ... گویا آلبوم رو به خاطر تو داریم در میاریم ...

- ببین ... اگر قراره به خاطر این موضوع مثل همیشه بحث کنیم ...

- نه ... نه ... مطمئنا نه ... میدونی که من تو تجارتی که در مقابل کاری نشه وارد نمیشم ... در این مورد به خودم اطمینان دارم ... به همین خاطر چیزی نمیگم ... ولی دوست داشتم از اول بهم بگی ...

- قبول نمیکردی که ...

- در هر صورت شانسی نداریم که اینو بفهمیم ... در هر صورت ... چیز دیگه ای هست که ندونم ؟ ... خوبه ... برای تو یک قرارداد نوشتم و امضا کردم ... خواستم که خودم بیارم ...

- ممنونم ... اما ... به نظر تو چنین چیزی لازم بود ؟

- تا وقتی کار می کنیم ، همه چیز باید دقیق باشه ...

- البته ...

- از این به بعد هم رابطه مون همین خواهد بود ... خواهش می کنم ... دیگه کاری نکنیم که همدیگه رو ناراحت کنیم ...

- با عفیفه حرف زدم ... حسی داره که گویا میخوای کاری کنی که منو یک بار دیگه برنجونی ...

- برای این ناراحت نشو ... از اول میدونستی که ازدواج من و لامیا چیزیه که نمیشه ازش فرار کرد ... خداحافظ ...

جاویدان وقتی کنان رفت شروع به گریه کرد ... شاییکا وارد شد ...

- بگو حق داشتم ... بگو ...

- از اینکه در این مورد همیشه حق با من بوده خسته شدم ... به همین خاطر چیزی نمیگم ...

- کنان با لامیا ازدواج میکنه ... حلقه خریده ... میخواد بهش پیشنهاد ازدواج بده ...

- عزیزم ... چرا فقط تو تعجب می کنی ؟ ... واقعا میدونستی که اینطور میشه ...

- نه ... چنین چیزی نمیشه ...

کنان به لامیا زنگ زد و گفت که داره به دیدنش میاد ...

- بله کنان ...

- میخوام بیام ... همه چیز روبراهه ؟

- حتما ... بیا ... من ملک رو آماده می کنم ...

- دارم میام که با تو حرف بزنم لامیا ... باید حرف بزنم ... یه حرف هایی هست که دیروز نتونستم بگم ...

- منم فهمیدم ... ما نشستیم ... مقبوله و سوزان آبجی هستند ...

- ولی میتونم چند دقیقه تو رو تنها ببینم ...

- البته ... میشه ...

کنان رسید ...

- خوش اومدی ...

- ممنون ...

- دخترم ... عزیزم ... سلام ... چقدر خوشگل شدی تو ... مادرت چه لباس خوشگلی بهت پوشونده ...

- گفتم شاید بعدش برید بگردید ...
- البته که میریم ... تو هم خیلی زیبا شدی ...

- اینطوریه ... دیور زفهمیدم که انگار میخوای چیزی بگی ... اما ... بعدش گفتم شاید من اینطور حس کردم ...

- در واقع بود ...

- اما امروز یه چیزایی شنیدم ... مقبوله که اومد گفت ... داری میری انگلیس ...

- بله ...

- اینو میخواستی بگی ؟

- اون موضوع هم هست ...

- با جاویدان همکار شدید ...

- اونم موضوع دیگه ایه ... همکار نیستیم ... برای آلبوم کمک میکنه ... منم تازه فهمیدم ...

- فهمیدم ... کی میری ؟

- به تو بستگی داره ... اگر شما هم بیاید ، صبر می کنم که تعطیلات سریال شروع بشه ، تا با هم بریم ... یه کم عقب میندازم ... هم با هم خواهیم بود ، هم شما هم یه کم استراحت می کنید ... تا وقت پیدا کردیم ، می گردیم ...

- نمیدونم ...

کنان حلقه رو در آورد ...

- میدونم که از من زمان خواستی ... اما من دیگه نمیتونم صبر کنم ... با من ازدواج می کنی لامیا ؟

- من ...

همین موقع تلفن زنگ زد ... کسی حواب نداد و لامیا با شک گفت : " جمیل ... "

کنان با تاسف و ناراحتی به لامیا نگاه کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط شیوا  |